تبليغاتX
. جمله من عاشقم اين روزا تكراري شده


جمله من عاشقم اين روزا تكراري شده

درد و دل
Yahoo
آرشيو
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لينك باكس M-S
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
به آساني ميشه در دفترچه تلفن کسي جايي پيدا کرد ولي به سختي ميشه در قلب او جايي پيدا کرد. به راحتي ميشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد ولي به سختي ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد. به راحتي ميشه بدون فکر کردن حرف زد ولي به سختي ميشه زبان را کنترل کرد. به راحتي ميشه کسي را که دوستش داريم از خود برنجانيم ولي به سختي ميشه اين رنجش را جبران کنيم. به راحتي ميشه کسي را بخشيد ولي به سختي ميشه از کسي تقاضاي بخشش کرد. به راحتي ميشه قانون را تصويب کرد ولي به سختي ميشه به آنها عمل کرد. به راحتي ميشه به روياها فکر کرد ولي به سختي ميشه براي بدست آوردن يک رويا جنگيد. به راحتي ميشه هر روز از زندگي لذت برد ولي به سختي ميشه به زندگي ارزش واقعي داد. به راحتي ميشه به کسي قول داد ولي به سختي ميشه به آن قول عمل کرد. به راحتي ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولي به سختي ميشه آنرا نشان داد به راحتي ميشه اشتباه کرد ولي به سختي ميشه از آن اشتباه درس گرفت. به راحتي ميشه گرفت ولي به سختي ميشه بخشش کرد. به راحتي ميشه يک دوستي را با حرف حفظ کرد ولي به سختي ميشه به آن معنا بخشيد. و در آخر: به راحتي ميشه اين متن را خوند ولي به سختي ميشه به آن عمل کرد...


نويسنده: محسن تابلو مورخ: سه شنبه پانزدهم آبان 1386 در ساعت: 13:51
|+|
 یار بی مهر و معشوق بی عشق من سلام
سلام  های تکراری مرا حتماً می شناسی
و حرفهای بی جان و خسته ام که از پای افتاده
چرا که هر چه می چرخد وهر جا که می رود باز بی جواب برایم پس فرستاده می شود
نگرانم ، و شاید مردد
چرا که امروز به خیالم رسید که شاید نامه هایم به دستت نمی رسد
هراس وجودم را گرخت کرده است
و نمی دانم در این آشفته بازاری که راه به جایی ندارد چه کنم
گلکم، مهربانم، دلپذیرم اگر نمی خواهی که این جان اندکی که برایم باقی مانده را در انتظار بگذرانم پاسخم را بده
هیچ از تو نمیخواهم جر آنکه بدانم چرا این نامه های خیس از اشک من بی جواب می ماند
می اندیشم و به هیچ می رسم
می روم و به بن بست می خورم
راهی از تو نیست
نشانی از تو نیست
گم شده ام در این بی نشانی ها
دستهایم پوسید از بس که به در خانه ات کوبید
نگاهم خشکید به این ورقه های سیاه  
و نمی دانم چرا من بی دلیل از تو گسستم
و نمی دانم چرا آن روز رفتی و من راه را بر نبستم
فکر می کردم که برای ابد در کنارت هستم
من ندانستم و از چشم تو افتادم و شکستم

نويسنده: محسن تابلو مورخ: یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 در ساعت: 20:38
|+|
عشق

 

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو

        برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده 

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن

برای عشق  جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن 

برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن

برای عشق بمیر ولی  کسی رو نکش

برای عشق خودت باش ولی خوب باش 

 


نويسنده: محسن تابلو مورخ: پنجشنبه یکم شهریور 1386 در ساعت: 20:50
|+|

 

             اي به قهر از كنار من رفته

             جز تو ديگر مرا پناهي نيست

             جز محبت كه سخت ارزان است

   دل ديوانه را گناهي نيست

 

به كجا مي روي؟ كه هستيِ من

بسته ي آن نگاه و لبخند است

به كجا مي روي كه رشته ي عمر

به وجود تو آشنا بند است

 

 

به كجا مي روي تو اي ساقي

مشكن ساغر وفاي مرا

به نسيم سحرگهان مسپار

آنچه گفتي و گفته هاي مرا

 

نغمه سر كن دوباره با دل من

كه صداي تو ساز غمگين است

اي به قهر از كنار من رفته

آرزوي تو نيز شيرين است

 

بازگرد اي تمام اميدم

بي تو ساز شكسته را مانم

بي تو و آسمان چشمانت

مرغك بال بسته را مانم

 

دل تو گر بي من آرام است

در دل من خروش طوفان است

در سكوت نگاه غمگينم

قصه هاي نگفته پنهان است

 

بي من آري تو خفته اي آرام

بي تو چشم من است و بيداري

بي توام با تو هركجا هستي

گر نباشد تو را سر ياري

 

اي مسافر بيا كه از شادي

پر زگل سازم آشيان تو را

گر بيايي به بوسه مي بندم

اي همه هستي ام دهان تو را

 

Y Y Y Y Y Y Y Y Y Y Y Y  

 

                                           وفا چه مي داني؟

        تو آشناي دلم آشنا چه مي داني؟

نخوانده درس محبت‏ وفا چه مي داني؟

          نديده درد جدايي جدا مشو از من

                                                      طبيب روح و دل من دوا چه مي داني؟

         نخورده خون جگر حال من كجا داني؟

                                                      بلاي زندگي من بلا چه مي داني؟

         فقير درگه اين عشق خانمان سوزم

                                                      تو شاه ملك وجودي گدا چه مي داني؟

          مگر خدا دل تو مهربان كند با من

                                                      ولي تو كافر مطلق! خدا چه مي داني؟

چه شامها كه دلم با تو گفتگو دارد

                                                      تو قبله گاه دل من دعا چه مي داني؟

        صفاي اهل نظر روي پاک و روشن توست

                                                      به پاي دل ننشستي صفا چه مي داني؟

        ز  رشك مُردم و بر روي غير خنديدي

                                                      تو اي اميد دل من‏ٌ حيا چه ميداني؟؟؟؟

        پريدم از سر كويت به سنگ طعنه دريغا

                                                      بتا تو جغد شناسي! هما چه مي داني؟

 

Y Y Y Y Y Y Y Y Y Y Y Y  

ای آنکه هميشه آرزويت دارم
در خلوت خود گفتگويت دارم

نه جرات آمدن بسويت دارم
نه طاقت ناديدن رويت دارم

 

Y Y Y Y Y Y Y Y Y Y Y Y  

                                                مرا بشكن

 

        تو را با اشك خون از ديده بيرون راندم آخر هم

        كه تا در جام قلب ديگري ريزي شراب آرزوها را

         به زلف ديگري آويزي آن گل هاي صحرا را

        مگو با من‏   مگو ديگر   مگو از هستي و مستي

          !   

  من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم

  كه گل هاي نگاه و خنده هايم رنگ غم دارد

                  مرا از سينه بيرون كُن

                  ببَر از خاطر آشفته نامم را

                   بزن بر سنگ   جامم را

                   مرا بشكن  مرا بشكن

!         

                  تو سر تاپا وفا بودي

            تو با درد آشنا بودي

                  ولي اي مهربان من

بگو آخر كه از اول كجا بودي؟

!

       كنون كز من به جز مشت پري در آشيان مانده

       و آهي زير سقف آسمان مانده

       بيا آتش بزن اين آشيان  اين بال و پر ها را

       رها كن اين دل غمگين و تنها را

!

       ترا راندم

       كه دست ديگري بنيان كُند روزي بناي عشق و اميدت

  شود اميد جاويدت

  ترا راندم

       ولي هرگز مگو با من:

  كه اصلا معني عشق و محبت را نمي دانم

  كه در چشمان تو نقش غم و دردت را نمي خوانم

!

      تو را راندم

      ولي آن لحظه گويي آسمان مي مرد

  جهان تاريك مي شد  كهكشان مي مرد

                  دورن سينه ام دل ناله مي زد:

  باز كن از پاي زنجيرم

       كه بگريزم   به دامانش بياويزم

       به او با اشك خون گويم:

  مرو  من بي تو مي ميرم

!

  ولي من در ميان هاي هاي گريه خنديدم

       كه تو هرگز نداني

  بي تو يك تك شاخه ي عريان پاييزم

  دگر از غصه لبريزم

       درين دنيا بمان بي من

  براي ديگري سر كن نواي عشق و مستي را

  بخوان در گوش جان ديگري آواي هستي را

!  

  تو اي تنها اميدم

       بي من از آن كوچه ها بگذر

       مرا يك دم به ياد آور

      به ياد آور كه مي گفتم:

       بيا اميد جان من

      بيا تن را ز قيد آرزوهايش جدا سازيم

      بيا ميعاد خود را بر جهان ديگر اندازيم

!

       به ياد آور كه اكنون بي تو خاموشم

  ز خاطرها فراموشم

  و يك تك لاله ي وحشي

      به جاي لاله بر گور دل من

      روشن است اكنون ...

!  

 


نويسنده: محسن تابلو مورخ: جمعه نوزدهم مرداد 1386 در ساعت: 7:51
|+|
یقین دارم که می آیی

تو می آیی، یقین دارم که می آیی. زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند، تو می آیی، یقین دارم که می آیی....

پشیمان هم...

دو دستت التماس آمیز ، می آید به سوی من

ولی پُر می شود از هیچ، دستی دست گرمت را نمی گیرد

صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه ، به فریادی مرا بانام می خواند

و می گوید که اینک من ،سرم بشکن ، دلم را زیر پا له کن

ولی برگرد....

همه فریاد خشمت را ، به جرم بی وفایی ها، دو رنگی ها، جدایی ها

به روی صورتم بشکن، مرو ای مهربان بی من، که من دور از تو تنهایم!

ولی چشمان پر مهری ، دگر بر چهره ی مهتاب مانندت نمی ماند

لبانی گرم با شوری جنون انگیز ، نامت را نمی خواند

دگر آن سینه ی پر مهر، آن سدّ سکندر نیست

که سر بر روی آن بگذاری و درد درون گویی

دو دست کوچکش ، با پنجه های گرم و لغزنده، میان زلف های نرم تو بازی نمی گیرد ، پریشانش نمی سازد، هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد

زن کوچک چه خاموشست

تو می آیی ، زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد هراسان

هر کجا برق نگاهت را نمی پاید ، مبادا بر نگاه دیگری افتد.

دو چشم من تو را دیگر نمی خواند، به شوقی دلکش و شیرین و تو هر چند بار دیگری در چشمهایت جست و جو باشد

سراب آرزو باشد و لبهایت ، لبان گرم و تبدارت ، کتاب روشنی از بهر عمری گفت و گو باشد و عطر صد هزاران بوسه ی شیرین دوباره روی آن لغزد، محال است اینکه بتوانی بر آن چشمان خوابیده ، دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی ، نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی، به لبهایم کلام شوق بنشانی.

محالست اینکه بتوانی دوباره قلب آرام مرا، قلبی که افتادست از کوبش بلرزانی، برنجانی ، محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی، تو می آیی یقین دارم، ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده بر خاکست، دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد، به دیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد ، جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و در آغوش سرد گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش ، نرم می لغزد، جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو .

دگر آن دستها هرگز بر آن گیسو نمی لغزد، پریشانش نمی سازد ، دلی آنجا نمی بازد، تو می آیی یقین دارم تو با عشق و محبت باز می آیی، ولی افسوس .... افسوس آن گرما به جانم در نمی گیرد، به حسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد ، اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی، دگر مستی نمی بخشد.

یقین دارم که می ایی،

بیا ای آنکه نبض هستی ام در دستهایت بود، دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود.

بیا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم خود تماماً معبری بودند تا نقش تو را همچون گل سرخی به گلدان دل پاکیزه ی گرمم برویانند.

یقین دارم که می آیی

بیا، تا آخرین دم هم ، قدم های تو بالای سرم باشد، نگاهت غرق در اشک شیمانی به روی پیکرم باشد،

دلت را جاگذاری شاید آنجا تا که سنگِ بسترم باشد........


نويسنده: محسن تابلو مورخ: جمعه نوزدهم مرداد 1386 در ساعت: 7:48
|+|

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie